|
همدل
همه آهوان صحرا سر خود نهاده بر کف به امید آنکه روزی به شکار خواهی آمد
|
فقط برای چند لحظه خودتونو اونجا ببینید..
9 نفراز شرکت کنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این ۹ نفرافرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند وبه طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند............
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:53 ] [ پرستو ]
[ ]
مدرسه که میرفتم عاشق بعضی معلمم هام بودم از ته قلب دوستشون داشتم واقعا برام الگو بودن الان اکثرشون از من دورن امیدوارم هر جا هستن شادوسلامت باشن ......... یه خاطره : پیش دانشگاهی که بودیم توی عید مارو بردن اردوی علمی تفریحی اصفهان. چند تا از معلم هامونم همراهون بودن از جمله معلم فلسفم که اصفهانی بود و منم خیلی دوستش داشتم .... ما بچه ها دو گروه بودیم توی دو تا اتاق مجزا یه سری اروم تر و بچه مثبت تر یه سری هم یه ذره بگی نگی شیطون تر و ..... منم هم که خب جزء گروه دوم بودم و گاهی شیطونی میکردم!!( ماهر جا میرفتیم اردو از بس میخندیدم و سر به سر معلمها میذاشتیم داستان داشتیم .......). یه شب ما شیطونیم گل کرد و شروع کردیم به شعر خوندن برای خانوم فلسفه کلی هم هر هر و جیغ و ویغ کردن و اینا... خانوم فلسفه که صدای من رو کاملا از بین بچه ها شناخته بود بهم گفت این قدر شیطونی نکن هااااااا اذیت نکن خوشحالم شدم گفت باشه هر کار دوست دارین بکنین اشکال نداره ...... ( گذشت و شب شد..... من از ترس خوابم نمیبرد احساسم میگفت یه اتفاقی قراره بیفته تازه خوابیده بودم که متوجه یه سایه هایی توی اتاق شدم گفتم حتما خانوم فلسفه اومده یه درسی به من بده ... بلند شدم نشستم دیدم به به خانوم فلسفه با یکی از بچه ها دست به یکی کردن اومدن به ماها یه درس خاطره انگیز بدن به من گفتن صدات درنیاد حالا که بیدار شدی دیگه باتو کاری نداریم بگیر بخواب ....... حالا مگه از ترس می شد خوابید . در سرشون دارن منم دیگه خوابیدم تا صبح وفتی همه بیدار شدن شوکه شده بودن چند تا از بچه ها صورتشون با ذغال سیاه شده بود بعضیا رو با نخ به پتوشون دوخته بودن ...... دوتا از بچه هارو با نخ به هم دیگه دوخته بودنننننن فقط من در رفتممممممم از دستشون ....... بماند که بعدش چی شد فقط اینکه معلممون گفت میخواسته منم با نخ بدوزه ولی نتونسته بعدشم که من بیدار شدم و زورشون دیگه به من نرسیدددددد اخیشششششششششش ........... ... (هفته معلم رو به همه معلم های گل تبریک میگم ان شاء ا... که از ما راضی باشن) [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:32 ] [ پرستو ]
[ ]
سخت است با بغض بنویســـی با خـــنده بخواند..!!
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 17:42 ] [ پرستو ]
[ ]
باور نـمی کنـم خالق نظـم دانـه های انـار
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 17:16 ] [ پرستو ]
[ ]
در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت. روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید. از اطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید. شاهزاده دلش برای پسرک سوخت. کنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جای بیکار نشسستن و زل زدن به این تخته سنگ، بهتر است برای خود کاری دست و پا کنی و آینده خود را بسازی.» پسرک در مقابل چشمان حیرت زده شاهزاده، مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محکم و متین پاسخ داد: «من همین الان در حال کار کردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد. شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند که آن پسرک از آن تخته سنگ یک مجسمه با شکوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه ای که هنوز هم جزو شاهکارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید. نام آن پسر «میکل آنژ» بود.
(میکل آنژ ،هنرمند معروف)
( مجسمه حضرت داوود ساخته میکل آنژ)
با تشکر از یه نفر که این مطلب رو فرستادن.......... [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 13:7 ] [ پرستو ]
[ ]
گیله مرد میگفت : زندگی ات، با گریه ی تولدت شروع شد ... سعی کن ؛ سر آخر با خنده ی وداع تو، و گریه وداع اطرافیان به پایان که نه، به شروع زیبای دیگری متصل گردد ... و اگر چنین زیستی ، یک روزِ سال که نه ، بلکه هر روزش برایت عید بوده است و مبارک ...
(منبع: وبلاگ جملات زیبا) [ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 11:59 ] [ پرستو ]
[ ]
بر چهره ی گل نسيم نوروز خوش است بر طرف چمن روی دل افروز خوش است از دی که گذشت هر چه بگويی خوش نيست خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است
(سال نو پیشاپیش مبارک)
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 13:40 ] [ پرستو ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |